عبد الله الأنصاري الهروي

65

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى

از تو تاجى است ، در دل هر محب از تو سراجى است ، هر شيفته‌اى را با تو سر و كارى است ، هر منتظرى را آخر روزى شرابى و ديدارى است . الهى ! دانى به چه شادم ؟ به آنكه نه به خويشتن به تو افتادم . الهى ! تو خاستى نه من خواستم ، دوست بر بالين ديدم چو از خواب برخاستم . الهى ! اين چه بتر روزى است ؟ ترسم كه مرا از تو جز از حسرت نه روزى است . الهى ! مىلرزم از آنكه نه ارزم ور زانكه نه ارزم چه سازم ، جز از آنكه مىسوزم تا از اين افتادگى برخيزم . الهى ! از بخت خود چون پرهيزم ، و از بودنى كجا گريزم ، و ناچاره را چه آميزم ، و در هامون كجا گريزم ؟ الهى ! كان حسرت است اين دل من ، مايه درد و غم است اين تن من ، نيارم گفت كه اين همه چرا بهره من ، نه دست رسد مرا به معدن چاره من . مرا تا باشد اين درد نهانى * ترا جويم كه درمانم تو دانى اى بوده و هست و بودنى ، گفتت شنيدنى ، مهرت پيوستنى و خود ديدنى ، اى نور ديده و ولايت دل و نعمت جان ! عظيم شأنى و هميشه مهربان ، نه ثناى ترا زبان ، نه دريافت ترا درمان ، اى هم شغل دل و هم غارت جان ، برآر خورشيد شهود يك بار از افق عيان ، و از ابر جود قطره‌اى چند بر ما باران .